به پسرم بهراد:
تو هم ز جنس منی با دقیقه درگیری
و پشت تاک و پس تیک جا نمی گیری
تو هم نیامده حتی، چنین میان خودت
به گل نشستی و در انتظار می میری
حضور واقعه در تو چنان معطل شد
که قبل از اینکه بیایی شبیه من پیری
شبیه من - نه، خود من! - درست شکل خودم-
میان دغدغه های خودت زمین گیری
و خود دوباره ی خود می شوی و میدانم
که از دوباره ی این دور لعنتی سیری
گمان شهر بر این بود خیال در گذری
خیال واقعی من! اسیر تقدیری
تو خود بزرگترین انتظار من بودی
اگر چه زود به سر آمدی...
ولی دیری
با نام و یاد او
مدتی است خودم
در سینه ام حبس می شود
تا پدر
بداند
که وقتش رسیده است
برای دیدن شش سال دلتنگی
در نیمه های شب
ستاره ام را به بازی بگیرد
- بابا! خیلی خسته ام
حالا ستاره ها یادشان باشد
پسرم می تواند
در تاریکی
ریشهای تراشیده خود را
روی شعرهای من بریزد
- بابا! بغلم میکنی؟
خدا گوش کن زمین گند
زمین به تار مو بند
زمین هم داره می اُفته
ببین خدا شدن مفته
.......
تموم شد... گوش کن... این آخرین سازه
... دیگه خورشید با فردا نمی سازه...
هانی شجاعی(قطعه ای از آخرین ترانه)
سلام...
دوستان عزیز با عرض پوزش به دلیل غیبت نیمه طولانی. دوباره محل زندگیم عوض شده. دیگه دارم می شم مارکوپلو. حالا تو مشهد زندگی می کنم و راضی هستم. ولی نداشتن سیستم و استفاده از سیستم کافی نت باعث دردسر شده.(فقر بی داد می کنه)
به هر حال اومدم که زنده بمونم. دعام کنین.
سلام ...
خداحافظ ...
حرف تازه اگر یافتید براین دو اضافه کنید
زنده یاد حسین پناهی
سلام ... خیلی بده آدم زنده باشه ولی بمیره. اولش حتی یادم نمی اومد با چی شروع می کردم.امروز فرصت کردم بعد از چندین ماه سری به این خونه ی خراب شده بزنم. ولی باید برم چون وقت ندارم. الان دارم تو تهران زندگی می کنم. و تو این شهر لاشهر آدم فقط وقت داره که ببینه چقدر وقت کم میاره. من مردم ...ولی دوست دارم زنده باشم.
زنده یاد هانی شجاعی
با نام ویاد او
متولد می شوی به تیر
تا گلوله ی لای فقر
پلی شود
شکاف بین ماهی قرمز و
خنده های یک نهنگ را
خونآبه پر کند
صدا!
داد و بیداد!
تا درد مشترک اقیانوس و دریا
راه زیادی را به گریه نشسته ایم
حالا خداهم بشوی
هیج جای دنیا ورم نمی کند
دردم نشو
مرگ را مدتی است
در آنجای زمین دفن کرده ام
که مادرت بی خیال حلوا شود
و تولد را میان پاهای پدر
برای لقمه ای که از گلویت پایین خواهد رفت سوت بکشد
راستی سوت زدن را بیاموز
شنیده ام از راه می رسم
هانی شجاعی
با نام و یاد او
تنها دیوار اتاقم آبستن است
میخواهد پنج قلو بزاید
اما کلاغ لاف زد
که او ویار زغال دارد
پدرم لاف نمیزند
من هم
پدرم پنج جفت کفش خرید
شاید کسی اتاقش حتی یک دیوار هم ...
دیشب ساعت برای چندمین بار پوسیده زایید
پدر که میخندید
پرستارها با کمربند عقربههای ساعت را میبستند
من آبستن شده بودم
ویار قلیان داشتم
با سفره هفت سین
و در باغچهی حیاطمان ماهی قرمز کشت میکردم
بعد از نه ماه دردم گرفت
پدر را زاییدم
درخت سیب حیاطمان دیوانه بود
گلابی میداد
گاز که میزدم هلو بود
مادرم هم یک روز از همین درخت افتاد
توی سرش پوسیده بود
کرم نداشت
فقط پوسیده بود، سیاه سیاه
مادرم جوجهها را دوست داشت
برایشان پر میزایید
او دوبار تا حالا زاییده بود
بچهها میگویند:
« تا سه نشه بازی نشه
تا سه نشه بازی نشه»
اما مادر آبستن نشد
مستخدم خانه ی ما بختک میشود
وقتی ما با هم رویش میخوابیم
بیچاره فکر میکند
مدتی است که دیوانه شده
تنها دیوار اتاقم پوسیده زایید
پنج جفت کفش زیر قیمت به فروش می رسد
هانی شجاعی
با نام ویاد او
این کلاغ پر، اون کلاغ پر
آدم بی اتفاق پر
پرسه ی عقربه روی
بی درخت بودن باغ پر
مرگ بن بست یه کوچه
پشت بهت خمیازه
خبر خنده ی یک مرد
آواز زن بی اجازه
ترس و تردیدا و لرزش
واسه مشق ذهن باغه
واسه قتل مشق جنبش
دشنه تو دیس کلاغه
دست پر فروغ شاعر
یه درخت بی بهانه ست
تخم... پرستو... جوهر... انگشت
خبر خوش ترانه ست
هانی شجاعی
با نام و یاد او
سوت هم که بزنم
لبهام نمی رسد
به لبهایی
که فقط یک هوا
آنطرف تر است
ـ اینجای ماجرا دلم گیر می کند
نگاهم در می رود
سمت قابهایی که
دائم هوار می کشند
شماره هایی را
که پشت فرسودگی های یک عکس
لق می زنند
تا بیفتند توی ذهن من
میان خطوطی که کودکی را
لی لی بازی کند
لیلی در خاطرم بپرد
ـ اینجای ماجرا دلم می گیرد
شماره می افتد
توی تمام ثانیه هایی که
فاصله
فقط به اندازه ی
ـ قابی خالی ـ
جانم را می گرفت
ـ اینجای ماجرا سرم سوت می کشد
می میرم
چون پیرم
پ.ن: این اثر یک اثر کارگاهی است که توسط من و همسرم( تبسم عابدینی ) نوشته شده است
با نام و یاد او
به خاطرات اسکله ی پهلوی بابلسر
شاید سوار همین دقایق ام
که قایقم کاغذی شده
اما چشمی به لخت های دریا
و تنت مواج
به هرچه اسکله پهلو نگیر که انتظار تو را دارد
بی خیال خودم
زاویه جایش تنگ است
برای جنازه ی من
و (ـ دریا دارد مانند دخترم گریه می کند)
برای غرق شدن پیرم
ریشه ندارم
باد به دامنم نینداز
بچه می شوم
لج می کنم
پای برهنه ام می کوبم
دیر نیست
فقط پدری ندارم برای مردن
... (ـ دریا دارد مانند مادرم مویه می کند)
مست نمی کنم با جرعه هایی که برایم بریدی
سوار دقایقم
قایقم شدی
برو ولی...
بپا!
اینجا چراغهایش دروغ می گویند
می دانم
بر روی موج بعد مرا غرق می کنی
تا تنهایی معنا یابد
(- دریا دارد مانند پدرم می میرد)
هانی شجاعی
مدتهاست
دیوارها سوار زمین شدند
تا باران
فقط
برای خیابان خیس باشد
هانی شجاعی


