بادبادکها هوایی ام می کنند
روی دست باد
تا فرقی نداشته باشد
که کجای خیابان ساعت چند شود
هانی شجاعی
سلام.........
مدتی است آپ نکردم بسیار شرمنده ام حتی وقت تایید نظرات را نداشتم واقعآ از دوستانی که چه گلایه کردن و چه نکردن معذرت می خوام. راستش مشغول رسیدگی به امورات خدمت سربازی بودم.
تکلیف بر آن شد که سرباز وظیفه (من) در تاریخ ۱/۱۰/۱۳۸۶ اعزام گردد. بدینوسیله اعلام می دارد به دلیل رسیدگی به مشکلات شخصی تا تاریخ مذکور و پس از آن به مدت نا معلومی این وبلاگ کرکره ندارد. امید که دعای خیرتان امید بخش قلب نازک سربازان و این حقیر باشد.
با تشکر
هانی شجاعی
با نام و یاد او
مدتهاست فال خودم شدم
به فنجانی که مدتهاست قهوه ای بود
و یائسگی عقربه ها را مدتهاست
به بهت دیوار بخشیدم
که پنجره بداند
تا آرزوی یک تنفس
پرسه ی یک سایه فاصله است
و من
که به هر چه فاصله معتادم
فواصل میان گلهای قالی را
و گلهای باغچه را
و رد پای هر چه گل را
وجب می زنم
و می دانم
که گلها بلند قدم می گیرند
تا گاهی پاشان از قالی بیرون بزند
و شاید از باغچه...
که می داند
داس دستانم
کُند دل می کند از خواب
تا من میان دروغ بزرگ باغچه
بذر ته سیگارهایم را
زیر خاطرات درختهای دیوانه
دفن کنم
و ذهن تبر را
که مدتهاست زنگ زده است
به دیوار حیاطمان
آویزان تمسخر درختان کنم
و هی ... باید
بیاد بیاورم که مرده ام
هانی شجاعی
با نام و یاد خدا
اما توضیح: همانگونه که از نام صندوق نظرات پیداست(دلگویه) نیت من گرفتن نظرات دوستان بود. حتی در حد یک ((چقدر بد بود)). البته هر فرد با در نظر گرفتن بنیه اش برای نقد. مثلاً از دوست گرانقدر ((...)) که دستی در نقد کشور دارد انتظار می رود تا بیشتر به این کودکان شعر توجه نشان دهد.
هر فردی ((هر چه دلش خواست بخواهد بکند)). اما به این حقیر نیز گوشه ی چشمی نشان دهید.
با سپاس فراوان....
وشعر:
تاوان ساعت شده است ثانيه
که زجرکش شده کفش
بوی علفم می زند بالا تا خرخره
گوسفند بياوريد
به ايوب کمک کند
دقيقه دو شقه می شود
لای همين انتظار
که قرار قله ی قاف نرسيدن باشد
سايه قد قامت می کند بلند
تيکِ تاک می گيرد گوشهام کر
آويزان زمان می شوم
زمين گير پاهام
پلک سنگين می کند
ساعت مشت می شود
روی ثانيه
می نشيند روی چشم من
اشک می شود گير عقربه
که عقربه تر می شود
که عقربه تر می شود به اشک
ساعت زنگ می زند به من
ثانيه آبستن نمی شود به حضور
و سايه ساز سياهی می زند
که
غائله ختم بايد
به رسيدني که نمی رسم
تاوان ساعت شده است ثانيه
گوسفند بيچاره نمی داند
انتظار کدام هجا از بوئ علف بود
که به ساز سياه رقصيديم
غائله ختم که می شود
......................
..................
.............................
فردا زنگ ساعت برای کيست
هانی شجاعی
با نام و یاد خدا
سلام.
من هانی شجاعی هستم. ساکن بابل، اصالتاً مازندرانی شاعر و نویسنده. برای اولین بار وبلاگ نویسی را با وبلاگی به نام پاپلی (پروانه) در سال 1381آغاز کردم و پس از 2 سال این وبلاگ به دلایلی که خود نمی دانم دچار مشکل شد و به تعطیلی اجباری محکوم شد. یک ماه بعد از تعطیلی وبلاگ پاپلی با وبلاگ دیگری به نام خاطرات پروانه ها به دنیای وبلاگ نویسان بازگشتم، اما متأسفانه پس از 3 ماه به دلایل زیادی (که بیان آن از حوصله خارج است) این وبلاگ نیز در پرشین بلاگ دچار انفجار شد و اینجانب تنها، خواننده ی وبلاگ دوستان بودم.
از دوستانی که بنده را مورد لطف و عنایات خود در آن مدت از وبلاگ نویسی قرار دادند، کمال تشکر را دارم. و همچنین از دوستانی که در مدت غیبت بیاد من بودند بسیار سپاسگذارم.
اما این بار در فضای جدیدی حضور یافتم و به خواست خداوند متعال می خواهم پس از یک غیبت 3 ساله شروع کنم. و در این پست از دوستان جدید و قدیمی خواهش می کنم تا اگر من حقیر را لایق می دانند، به جا گذاشتن نظری آموزنده و فنی در دلگویه درباره ی شعر یا مطلب که به روز شد، در تربیت شعر بنده سهمی را از آن خود کنند. امید است لیاقت این لطف دوستان را دارا باشم.
خود نیز آموخته های ناقص خود را در وبلاگهای شما بزرگواران قرار می دهم، تا این ابزار ارتباطی(وبلاگ) پلی برای آشنایی و تبادل اطلاعات و ... برای من و همگان با نهایت بهره وری باشد.
پیشاپیش از همه ی شما بزرگواران سپاسگذارم.
وشعر:
زمين که می خورد توی سرم
سرگيجه هام
از عشوه ی سيب بود
به هر چه درخت
به هر چه گل و گلوله
که وجدان سيب نيم خورده
بايد درد بگيرد
تا خدا کجای اين معادله ی جغرافيایٍ
[اتمی دو مجهوله بود
هميشه عشوه ی سيب
دختر همسايه بود
که من آدم نبودم
دختر همسايه را بچينم
برای حوا
برای هوا
برای هوس
فقط می خواستم نباشم
که زمان برايم
ساحت گناه عقربه ها نباشد
و ساعت
اشتباه عقربه ها نباشد
زمين که می خورد توی سرم
سرگيجه بود
که گنج قارون
در خيرات گنجه ها هوا می شد
که حوا نفس مسدود کند
و آدم به شماره بيفتد
که اين باغ چند درخت دارد
و هر دخت چند سيب دارد
که مادرمان چند باری می تواند
سيب بخورد
زمين که بخورد توی سرم
خدا لای اين معادلات
گم می شود
هانی شجاعی