با نام و یاد او
مدتهاست فال خودم شدم
به فنجانی که مدتهاست قهوه ای بود
و یائسگی عقربه ها را مدتهاست
به بهت دیوار بخشیدم
که پنجره بداند
تا آرزوی یک تنفس
پرسه ی یک سایه فاصله است
و من
که به هر چه فاصله معتادم
فواصل میان گلهای قالی را
و گلهای باغچه را
و رد پای هر چه گل را
وجب می زنم
و می دانم
که گلها بلند قدم می گیرند
تا گاهی پاشان از قالی بیرون بزند
و شاید از باغچه...
که می داند
داس دستانم
کُند دل می کند از خواب
تا من میان دروغ بزرگ باغچه
بذر ته سیگارهایم را
زیر خاطرات درختهای دیوانه
دفن کنم
و ذهن تبر را
که مدتهاست زنگ زده است
به دیوار حیاطمان
آویزان تمسخر درختان کنم
و هی ... باید
بیاد بیاورم که مرده ام
هانی شجاعی